این روزای من

هفته گذشته که تعطیلی زیاد بود بعضی شبا مث دیشب تا ساعت 5 صبح خونه برادرشوهر میرفتیم و همسری با برادرش فوتبال بازی میکردن و ماهم مشغول صحبت و کارای زنانه.
دیشب که عزاداریا تموم شد به مادرشوهر پیشنهاد دادم که صورتشو اصلاح کنم و ابروهاشو تمیز. شدیدن رو ابروهاش حساس بود. خیلی می ترسیدم ولی خدارو شکر نتیجه خوب بود و خیلی راضی بود. بعد نوبت جاری شد.کلی همگی تغییر کردیم.خخخ :)

فردا باید برم خونه مامانم موهاشو کوتاه کنم و رنگ کنم و صورتشو اصلاح کنم.کلیییی کاررر .
اولین کوتاهی مو رو انجام میدم.خدایا خودت کمک کن زیاد داغونش نکنم :))  خدایی مامان من خیلی آدمو راحت میزاره.واسه همینه اعتماد بنفس پیدا میکنم. 
دارم از یوتیوب فیلم آموزشی میگردم پیدا کنم.انقدر نگا کنم که ملکه ذهنم شه.

خیلی خوابالودم:( 

خواهری که میشه جاریم با شوهرش هفته بعد میرن کربلا.خیلی تغییر کرده خواهری. عقایدش خیلی خیلی فرق کرده .دیگه بدون چادر حتی اگه مانتو هم پوشیده باشه نمیاد تو جمع. روسریش ابروهاشو پوشونده و کیپ کیپ. هرکی عقاید خاص خودشو داره .دوس ندارم یکی هی گیر بده چرا چادرتو درنمیاری.اینجوری نمیشه کار کنی که!! بابا کسی نیست چادرتو بردار!! اینا فرمایشات مادرشوهریه که دیشب گیر داده بود به خواهری(جاری) فهمیدم خواهری ناراحته . کاش از خودمون شروع کنیم. به عقاید هم ،به پوشش هم احترام بذاریم.

با اونیکی جاری هم صحبت کردم که من نمیتونم زیاد درباره مادرشوهری حرف بزنم.حالا بغیر از مسایل شرعی اعصابم نمیکشه .همش حرص میخورم.اونم قبول کرد و خدارو شکر تونستم به اونم بفهمونم حرفای زنانه فقط غیبت نیست.میشه درباره مسایل دیگه هم حرف زد. خدارو شکر رابطه ها خوبه. ماشاء الله لا حول ولا قوه الا بالله 

من برم کلی کار دارم.  یا علی

روزمـرگــــــــــی

* امروز صبح همسری منو رسوند خونه مامانم و ظهر با مامانم رفتیم بازار.چنتا رنگ مو گرفتم ترکیب کنم بعد صفر بدم خواهرم بزنه.

*عروس عمه ام وضع حمل کرده.بعد صفر مراسم دارن.مامان انقدر ازونا برام گفت همش وسوسه ام کرد.اما خب ما تا خرخره تو قسطیم .خود اونا 6 ،7 سالی هست از ازدواجشون گذشته و حالا بچه دار میشن.ما هم هنوز 3 سال نشده!!! پس حالا حالا ها وقت هست..خخخ .غصه نخور بانو. همه چی بوقتش میاد

* چقدر کیف داره خونه تمیز تمیز باشه و از بیرون بیای و با دیدن تمیزی خونه ارامش بگیری. اومدم فقط سریع برنج کته کردم و یه خورشت ساده درست کردم ( سیب زمینی و پیاز و یگم گوشت چرخ کرده سرخ کردم با رب). 

* با جاری صوبت کردم که حیاط و پیلوت خونه رو ماهی یه بار یا دوبار نوبتی تمیز کنیم.

فردا نوبت خودمه.

*رادیو اربعین گوش میدم.امسالم جا موندم از قافله!! 


بازم آدم بدی شدم

مسلمانی من!!

  • چهارشنبه ها صبح زود همسری که میره سرکار منم میزاره خونه مامانم و میره. مامان صبح ها میره جلسه ختم قرآن. گفت الا و بلا باید بیای بریم. حوصله نداشتم. حالم گرفته بود. گفتم میشه نیام حوصله ندارم. گفت نخیر باید بیای. تا اینکه باهاش پاشدم رفتم. وقتی برگشتیم بی نهایت پرانرژی بودم.اونجا قرآن خوندیم با زیارت عاشورا... چقدر اخه دل ادمو اروم میکنه...چقدر با خوندنشون بیخیال دنیا و مشکلاتش میشی... حالا من هیچ وقت قران ختم نکردم... خیلی دلم به حالم میسوزه... شرمم میاد از مسلمونیم... خدایا خودت دستمونو بگیر و کمکمون کن.
  • بیخیال کلاس کوپ و لایت شدم.دوس دارم سالن باز کنم.هدفهای زیادی داشتم که خدا با یه اتفاقایی نشون داد فعلا قسمت نیس. منم گفتم چشم قربان.

روزمرگی 1

شوهری سرکاره و من که این وبلاگو تازه شروع کردم سرگرم ویرایش تنظیمات و انتخاب قالب و اینام. 
فردا قرار بود با خانواده همسر و فامیلاشون بریم باغ یکی. که قسمت نشد. شوهری گفت فردا هم میخواد بره سرکار و منم والا از خدا خواسته چون اصلا حال بیرون رفتن ندارم.
قدیما وقتی کم سن تر بودم وبلاگ نویسی میکردم و خاطر هامو مینوشتم.که نشد ادامه بدم.وبلاگو حذفیدم و همش پرید. اینجا رو شروع کردم هر ازگاهی بنویسم.چون از لحاظ روانشناسی هم نوشتن از حرفای درون یجورایی جزو واجباته چون خیلی ادمو اروم میکنه.


Designed By Erfan Powered by Bayan