بازم آدم بدی شدم

اول شب بود.مادرشوهرم گفت یه توک پا برید خونه برادرشوهر.ذوق داره برید خونشون فوتبال بازی کنید تو تی وی. یه ماهی میشد نرفته بودیم خونشون. و با جاری هم تنها نمیشدیم. رفتیم و برادرا شروع کردن به بازی کردن و من و جاری هم نشستیم باهم گپ بزنیم. که شروع کرد از رفتارای مادرشوهر. منم کلا بیخیال غیبت بودم یه مدت. ولی شیطون وسوسه کرد و حرفای خاله زنکیمون شروع شد.خیلی عذاب وجدان دارم. شدیدن ناراحتم از دست خودم. من با جاریم تقریبا همسنم. و واقعن دو تا دوستیم برا هم. درسته اولا خیلی خودشیرینی میکرد. بهش گفته بودم موقع عروسیتون میفهمی اینا کین. که فهمید و حالا که دوماهی از عروسیشون میگذره کلی دلش پره از دست مادر و پدر شوهر. همه بلاهایی که سر من اورده بودن الان سر اون میاد. اونم یکارایی میکنه که مادرشوهر الان قدر منو خیلی بیشتر میدونه . میخوام دیگه به جاری بگم اعصاب من نمیکشه همش ازینا حرف بزنیم.بیخیال


با خودم میگم چرا مادرشوهر کاری میکنه من با اون حرفی واسه گفتن نداشته باشم.چرا کاری میکنه از چشم عروساش و خانواده هاشون میوفته و همیشه دم از عزتی که پیش کسایی که از نزدیک نمیشناسنش داره میگه. 

چرا دغدغه ی اصلی من شده اون؟ چرا ؟ تا کی باید هر روز همچین کسیرو ببینم؟ چرا نمیتونم یه هفته نبینمش و دلم براش تنگ شه برم خونش؟ چرا خدا منو تحت شرایطی قرار داده که باید پیش یه ادم دو رو منم دو رو شم. چرا با اینکه میدونم چقدر محبتاش بخاطر جذب بچه هاشه نه ما. و منم مجبورم بخاطر شوهرم اون چیزایی که میدونم و بروم نیارم.نفرتمو بروم نیارم. و نشون ندم و همش بخندم جلوشون. خدا چرا منو تو شرایطی قرار داده که فقط باید صبر کنم بمیره. مامانم میگه هیجوقت بدی کسی رو نخوام. ولی من نمیتونم. من دو رو بودنشو میبینم و سخته برام بازی کردن. خدایا چرا ؟؟



اقلیما ...
۲۱ مهر ۹۷ , ۰۸:۲۵
میدونی چرا داری زجر میکشی؟برا اینه که قبول نمیکنی اونا هم پدر و مادرن 
قبول نمیکنی از روی دلسوزی حرفی میزنن یا کاری میکنن
چون از راهی که تو دوست نداری محبت میکنن تو نمیتونی هضم کنی محبتاشونو
من از اوایل عروسیم به شوهرم گفتم حق نداری هیچوقت پشت سر پدر و مادرت حرف بزنی
و به منم نباید اجازه بدی پشت سرشون حرف بزنم
گفتم ما اگه چیزی داریم از دعای خیر اوناست پس نباید بهشون بی حرمتی  کنیم
یکم سخت بود اولش،چون بالاخره رفتارامون فرق داشت و گاهی نمیشد تحمل کرد اما من بازم اجازه ندادم با حرفای خاله زنکی حرمتهای پدر و مادری بریزه...
کم کم رفتاراشونو هضم کردم و گاهی از روی صمیمیت بهشون میگفتم از چی ناراحت میشم 
حتی با جاریم هم پشت سرشون حرف نمی‌زنم
توی خونه ی ما نه حرف از مادرشوهر و پدرشوهر هست،نه خواهر شوهر و جاری
روزبه روز هم به لطف خدا روابطمون بهتر میشه
شاید خیلی بنظرت شعارگونه بیاد ولی خدا می‌دونه اگه شوهرم یکم صداشو برا مادرش بالا ببره وادارش میکنم بره از دلش در بیاره...
تا بهش میگه منو ببر فلان جا میگم اصلا وقت رو هدر نده،بدو بدو برو 
ما هرچی داریم از همین پدر مادر است
به چشم پدرو مادر خودت بهشون نگاه کن تا بتونی دوستشون داشته باشی⁦

پاسخ :

پاسخ خصوصی دادم
جناب منزوی
۲۱ مهر ۹۷ , ۱۴:۲۲
سلام بانو
امیدوارم مشکلات برطرف شن
یک مرد!
۲۲ مهر ۹۷ , ۱۵:۰۸
به جای نفرت درست کردن، سعی کن فکر کنی این کارا رو مادرت برات انجام میده
اون موقع درک بهتری خواهی داشت از زندگی

پاسخ :

تا حالا از این دید که "این کارا رو مادرم برام انجام میده " نگاه نکرده بودم. واقعن ممنون

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan